تبلیغات
مهر و ماه - پست های آذر 1384 setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);
مهر و ماه




همین [باتو... , ]



خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را از بلنیدش به خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای رسیدن بود

......

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود

همین!



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




برای پناه یخی! [باتو... , ]



و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.

.........

..............

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی...

نگاه کن چه برفی میبارد.....

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر .وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود

در تنش فوران میکند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

(فقط برای دختر یخی..برو حال کن)



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 03:12 ق.ظ

() سکوت
       




ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد [باتو... , ]



بالاخره پاییز این وهم تلخ و نارنجی داره بارشو میبنده تا بره

برخلاف ۹۰درصد شاعران عاشق پیشه از پاییز از این وهم نارنجی ..از خستگی برگها از درخت ..ازگریه های بی بهانه پایزی بدم میاد

ما(منظور از ما من و پرسیا و فریده)

همیشه اول دی ماه برای خوش آمد به فصل سرما و یخ یه جشنی میگیریم

ما ساعت ۱۲ شب بلند یلدا تو اون ۳۰ ثانیه اضافی دعا میکنیم ..تو چه کار میکنی؟

اگه میخوای تو جشن ما باشی نیازی به کارت دعوت نداری

ساعت ۱۲ شب یلدا تو آسمون منتظرتم ...

تو هم هدیه ات رو بیار

یکی گل یخ میاره ..یکی شعر میاره ..یکی برا همه فال میگیره ..یکی هر سال یه کلید میده ....تو هم هرچی که داری بیار ...دلت رو بیار....

بیاید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.....

الان که مینویسم از یلدا گذشته ..برا همتون دعا کردم به یاد همتون بودم ..

راستی شب همه شب بیا!!!



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت 06:12 ق.ظ

() سکوت
       




خدایا! [باتو... , ]



خدایا به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم....

و شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم!



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 29 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




همینجوری! [باتو... , ]



به نام خدا.....

سلام به همه دوستان

از همینجا از کلیه (کبد ..روده ..معده..هرجور که راحتی)دوستانی که با کلام (بخونید کامنت)محبت آمیزشون همچون کمبود عاطفه داری راحیل ...تو دیوونه ای کلی تشکر پرت میکنم اینجوری:..تشکر ..تشکر!(با آهنگ بخونید)

و از دوستانی که کامنت میذارن و حال بنده رو میپرسن ممنون مندو و از خودم تشکرات فروان سُر میدم سمتشون و واقعا خوشحالم که اینقدر جویای حال من هستین و من هی همینجوری از خوبی دارم میمیرم!.

دوستانی که کامنت میذارن و از من میپرسن که میشناسمشون باید بگم که من یه مقداری از پارسال که وارد سن قانونی شدم کمی بزرگ شدم مریضی های باکلاسی همچون آلزایمر گرفتم و خودم رو هم نمیشناسم چه برسه آدم متشخصی مثل شما که به جای نظری راجع به شعرم از من میپرسید که میشناسمتون یا نه! (واقعا به بزرگواری خودتون اینا من حقیر اینچیزا رو ببخشید!!!)

تشکر از بزرگانی همچون :عمو سیامک،بابافرجاد،داداش بهنام،آقای محسن،لیلی جون،و البته دوست کولی که با نظراتشون و محبتهاشون من رو راهنمایی میکنن و روحیه میدن به من از همینجا تشکرات فراوان خودم رو میغلتونم سمتتون و میگم ای که الهی من شما هارو ماچ دم همگی گرم!!!(باور کنید جور دیگه بلد نیستم تشکر کنم)این ترتیب اسمی به سن بود!

خبرهای فروانی در این چند مدتی که من نبودم از خودشون به وجود اومدن که در اوصاف اینجانب یه چند تاش مهمتره

به ترتیب مهمیتشون:

1.پانزده آذر تولد خواهرزاده ارشدمه که همچین یه نموره قدش از من هم بلندتره ..نازنین جان تولدت مبارک خاله جان!...از قرار معلوم روز تولدت من خیلی مریضم دنبال کادو نیا!...و تو این تورم از کسی انتظار کادو و این جور سوسول بازی های از مد افتاده نباش(البته روز 24 شهریور این اتفاقها اصلا سوسول بازی و از مد افتاده نیست ها!!!!دونقطه دی)..و به جنبه معنوی یه شاخه گل ،دوستت دارم،تولدت مبارک،صد سال زنده باشی، فکر کن!معنویت خونم رفته بالا!!!..

2.دیشب خواب دیدم که گوشی موبایلی که در حدود یک سال آویزونی به بابا قولش رو به من داده به اینجانب تحویل داده و من هم به علت فراوان بودن عقده و به علت قلت جنبه آن را گرفتندی(ماضی مستتر گرفتم!!!!)و یک smsبرای دختر خاله بی جنبه تر از خودم که از وقتی موبایل گرفته من رو در حد موجودی مثل پشه هم نمیبینه زدم که: بامزه دیش دیری ناناز چطوری؟!...و او هم در یک اقدام باور نکردنی یک فحش قشنگ برای من نوشته!!!!(این فقط خوابش بود)از آنجایی که ما ایرانیها مردم کاملا سوءاستفاده..اِ..آِ ببخشید اشتباه چاپی بود استفاده کننده مفید از وسایل هستیم موبایل رو فقط برای smsو کلاسش به گردنمون آویزون میکنیم یا همین کامپیوتر که تنها 2%از اون برای تفریح و 98% ایرانیها تنها از همون 2%استفاده میکنن!(حتما آلان خودتو تو اون 2%گذاشتی، فکر کنم تنها ایرانی که تا به حال اعتراف کرده بین او 98درصد من بودم،ای ول به خودم!!...به اون 2%(که از قرار معلوم از اون 98%هم بشتر هستند) تبریکات فراوان پرت میکنم و میگم دلتون آلبالوی خشکیده که عمرا مثل من بشید)

3.در یک اقدام انقلابی ،مهم،تاریخی،باورنکردنی این، من !!!1کیلو وزن اضافه کردم تا مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بزنم(و آخرین دندون باقیمانده را اینجانب شکوندم تا دوستان دیگه از خودشون محبت بیرون ندن تا بخوان دیگه مشت بزنن) که اینجوری هی نخوان حق و حقوق ملتهای ضعیف رو پایمال کنند و ما از خودمون استقامت اینا نشون میدیم نه مثل عراق و افغانستان و کوزوو....چه میکند دختر ایرانی!؟....

بقیه خبر ها باشه برای بعد در قسمت دوم برنامه این هفته توجهتون رو به یک شعر جلب میکنم ،نوشته های بالا هم کاملا جدی بود!:|

(بازم میگم اگه قاطی پاتیه من بی تقصیرم!)



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ

() سکوت
       




جرم زن بودن [باتو... , ]



من نه فمنیستم نه میخوام باشم نه دلم میخواد از حرفهای تکراری بگم!اما این شعر رو با تموم وجودم لمس کردم و هر روز هم در گوشه ای از زندگیم به این برخوردم !

این شعرو تقدیم میکنم به همه دخترهایی که مردانه زندگی میکنند و به دختر خاله ام که برای دومین بار در عمر 22 ساله اش کَت شده و جوابگو نبوده و امشب باید برای جراحی قلبش حاضر بشه!کسی که برای غرور یک مرد به این روز افتاده!نمیدونم که خوب میشه یا نه و کسی هم نمیدونه زنده میمونه یا نه!چه فرقی میکنه؟کنار این همه خودخواهی دگر خواهی یعنی گناه!ازتون نمیخوام براش دعا کنید که میدونم این کارو نمیکنید!!!اما خودم از خدا میخوام :خدای خوب من تو گفتی تنهات نمیذارم گفتی همیشه با توام پس اگر تو رهایم کنی چگونه است«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوا؟»برای بی نیازیت به من ببخش ....به من که جرمی جز زن بودن در یک دنیای مرد پرور و مرد سالار ندارم!...

و من به یاد می آورم این آیه در کتاب تو ای خدا:«دخل زکریاالمحراب وجد عندها رزقا قال:یا مریم انی لک هذا؟قالت: هو من عندالله ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب....یرزق من یشاءبغیر حساب» زمانی که ذکریا وارد صومعه شد مریم را دید که در کنارش میوه و غذاهای وجود دارد پس از او پرسید مریم تو از صومعه بیرون رفتی؟ و مریم پاسخ داد خداوند من به هر که بخواهد بی حساب روزی میدهد!

پس به من هم ببخش!به من بی حساب روزی بده ،خدایی که ندیده هزار بار دیدمت!

(جرم زن بودن)

هوا مثل گرگ و میش در نبرد صبح های تکراری

عبور این زن تنـــــها را در خیـــــــــابان ،داری؟!

زن قـــــدم میزند بی خــــــــــیال رسوایی

و خوب میداند پشت سرش صفحه میذاری

هوا برهنه،خدا خفته در جاروی شهرداری

صدای قهقه ی زن در خیابان ،تو بیداری؟

سکانس اول این فیلم سکوت و صحنه ی فیلم برداری

سکانس دوم را من میــــگویم ،حوصــله اش را داری؟

کنار نیمکت تنهازن مینشیند در انتظار ِدیداری

و ماشین اول برای زن این لکه ننگ و بیزاری

ســــوار میشـــــوی خــــانوم،حســـــش را داری؟؟...

و زن که با خشم میکند در غم مرگ انسانیت عزاداری

بر میـــــــــخیزد تا برود پی ناچاری

و ماشین ،مرد دنبالش ،تو بیماری؟

و میدود تا ته غـــــرور پایمال شده تکراری

و مرد که میشود بی خیال یک حال اجباری

کنار بساط واکسی پیرمرد بنگی تریاکی

آهای آقا برای من چند لحظه جا داری؟

و آتش نارنجی زهــــر داری

درون نگاه پیرمرد تو میکاری!

که زن ، جرم کرده ای که تنـــهایی

که زن جرم کرده ایی در این دنیایی

و میروی بی خـــــــــیال حرفهای تکراری

و مستانه میخندی به این مردک سیگاری

کمی جلوتر در خیابان خلوتی پا میگذاری

و مردی می آید بیـــــرون با زیر شلواری

آهای خانوم همسرم نیست تو حالش را داری؟

و تف میکنی به صورتش تا بداند تو نیز انسانی!

دلت میخواهد فریاد بزنی از همه مردها بیزاری

که دیگر حوصـــــــله جرم زن بودنت را نداری!

و درس میخوانی تست پشت تست میذاری

تا بگویی تو هم در این دنیــــــا وجود داری!

و دفن میکنی جرم این جنایت مادر زادی

پشت نام دکتر یا خانوم پرســـــــــتاری!

که زن که هرکاری کنی ،جرم داری

چه با نام دکتر یا خانوم پرستاری...

و میـــــــــدوی جایــــی برای دلداری

و قصه مریم و عیسی را به یاد میاری!

وحسرت میخوری به حال لیـــلایی

که مجنونِ اوست آواره ی صحرایی

کسی نیست فریاد بزند، راحیل تو بیکاری؟

برای توضیح واضحات وقت میــــــــذاری؟.

دلت مبخواهد زنده به گور شوی درجایی

به دست مردمان جاهلیت قرن تنـــهایی

بشر هرروز کشف میکند چیز زیبــــــــایی

و تو هم کشف میشوی مثل یک رسوایی

که جرم زن بودنت جرمی است به تنـــــــــهایی

آهای زنیکه،بایک لبخند لکاته میشوی خبر داری؟

که آرزویست دویدن و خندیدن و رهایی

آهای زن در آشپزخانه فرمان روایی!!!

که قرن 21 قرن برابری؛درخواب میذاری

همه حرفهای آقایان مجـــــــــلس داری

و میخندی به کارهایی که آرزویش را داری؟

تو هیچ گناهی جز طاعون زن بودن نداری

هـِ، تو مهندس هوا و فضا ؟دل خوش داری؟

برو بمب گریه، تو از چــــیزی خبر نداری؟!...

زن و وزارت و قضاوت و بچه داری؟

گمشو ضعیفه منو سر کار میذاری؟

و میخــندی اصیــــــل تر از خشــــــــــم دریایی

آهای منم زن ،گریه های نهفته مایه ی رسوایی

منم زنی که در آرزوی فردایی

جان میکنم در این مردان به تنهایی

به یاد حرف پیرمرد می افتی و میکشی آه سوز داری

که زن ، تو یـــــک عروســـک یک بار مصـــرف زیبایی!

 

به هیچ کجای هیچ آقایی بر نخوره ،شما هر چی بگین این چیزها در زندگی اکثر زنهای این مرز و بوم وجود داره!

آرزوم اینه که یک بار تو خیابون بدوم ..بخندم ..بلند بلند حرف بزنم حتی بستنی بلیسم!!!!!

یک بار قبل رفتن مامان بهم تذکر نده که راحیل خیابون جای خندیدن و بپر و بالا کردن نیست!

اَه گفتن اینا چه فایده ای داره!....

خدا گفته:هر که تقوایش بیشتر در نزد من گرامیتر!

مردهایی که قصد گرفتن حق انسانیت زنها رو داری یادتون باشه هیچ کس به شما اختیار خدایی نداده

«نرون مرد اما رم نمرده است!!!!!!»

شما که جزو اونها نیستین هستین؟!!!.....

(اگه نوشته هام قاطی پاتیه به من ربطی نداره مقصر این امکانات بی حد و حصر وبلاگمه!!!!من کپی کردم بعدشم فاجعه!!!!)



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 08:12 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ

() سکوت
       




[باتو... , ]



سلام....

بعد از چند روز که دارم مطالبو جمع بندی میکنم برای اینجا.....

چند روزی که سرحال نیستم ....راستش یه مطلبی برای وبلاگم نوشتم یه جور بیوگرافی اما متاسفانه کپی میکنم یه جورایی قاطی پاتی میاد ،بند اول میاد آخر از اینجور قاطیها دیگه ،حالا درستش میکنم برای دفعه های بعد اما میدونم بعد از خوندنش کلی ازم سوال میکنید!!!....

بگذریم....

از فضای سیاه شعرم گله میکنی ..از نا امیدی تو نوشته هام مینالی....میگی زندگی کن ..بخند ....مرگ زمانی داره ...از این چیزها زیاد بهم گفتین ،نمیدونم حق با کیه!...من نه امیدورام نه نا امید ...فضای نوشته هام سیاهه برا اینکه دنیای اطرافم سیاه ..آدمها همه سیاهند....

من وقتی یه بچه ای رو میبینم که توی جوب دنبال غذا میگرده نمیتونم بنویسم :زندگی زیباست!!!یا وقتی توی زمستون توی سرمایی که تا مغز و استخون نفوذ میکنه کسی رو پابرهنه میبینم نمیتونم توی شعرام از زیبایی بگم ....شاید تقصیر خودمه خودم میرم دنبال ایبنجور آدمها ..خودم میگردم تا پیداشون کنم ...شاید بزرگترین تفاوتم با هم سن و سالهام این باشه ....من به جای رفتن به دل طبیعت و نوشتن از پروانه ایی که روی گل عشوه میکرد و بارانی که رقصان از لای دست باد روی صورت آفتابگردونها مینشست ،از پروانه ای مینویسم که به دست باد سیاه هوی هوی کنان اونو در خودش بلعید و پر از آرزو بود ..از بارونی که سیل میشه و خونه های مردم را آب میبره .....از دل درد زمین که وقتی به خودش میپیچه و زلزله میاد میشه بم ...میشه پاکستان ..میشه......

اینو گفتم تا ازم گله نکنی ...شاعرهایی که از زیبایی و اینجور چیزها گفتن کم نیست (ادبیات توصیفی)

برو بخون ..نود درصد غزلهای قبل مشروطیت پر از این توصیف ها ..دیگه شعر گفتن از گیسوی یار و تو رفتی من موندم بسه .....اگه هم بخوام از اینا بنویسیم بهتره جدید و قشنگ باشه نه تکراری و فرسوده......

اینم مینویسم تا نگی راحیل فقط از سیاهی مینویسه اونم تو 19 سالگی:

«و بدان! کسی که گنجینه های آسمان و زمین در دست اوست تو را در دعای رخصت داده و پذیرفتن دعایت را برعهده نهاده و تو را فرموده از او خواهی تا به تو دهد، و از او طلبی تا تو را بیامرزد.ومیان تو و خود کسی را نگمارده تا تو را از وی باز دارد و از کسی ناگزیرت نکرده که نزد او برایت میانجی گری آرد؛و اگر گناه کردی از توبه ات منع ننموده و در کیفرت شتاب نفرموده و چون بدو باز گردی سرزنشت نکند ، و آنجا که رسوا شدنت سزاست پرده ات را ندرد؛و در پذیرفتن توبه برتوسخت نگرفته و حساب گناهت را نکشیده ،و از بخشایش نومیدت نگردانیده ، بلکه بازگشتت را از گناه نیک شمرده و هر گناهت را یکی گرفته و هر کار نیکویت را ده به حساب آورده و در بازگشت را برایت باز گذارده و چون بخوانیش آوایت را شنود ، و چون راز خود را با او در میان نهی آن را داند، پس حاجت خود بدو نمایی و آنچه در دل داری پیش او بگشای ، و از اندوه خویش بدو شکایت کنی و خواهی تا غم تو را گشاید و در کارها یاری ات نماید و از گنجینه های رحمت او آن را خواهی که بخشیدنش از جز او نیاید : از افزودن مدت زندگانی و تندرستی ها و در روزی های فراوانی.»



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 8 آذر 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




اذان [باتو... , ]



این شعر مال ۲ روز پیشه ...یکمی باید روش کار کنم ..اما خب مینویسم تا با نظرات شما درستش کنم ......تروخدا نگین فضای شعرت سیاهه ...

ظهر ،

آفتاب در میان

حنجره خالی آسمان اذان میگوید

آب با همه روانیش برای وضو راکد!!!!

مردمانی همه سرخپوش

همه آماده برای نماز

شیطانها یک در میان

صف،شیطانها

همه به صف

میدوی تا جایی در صف ....

نه!

صف تا آخر کره زمین

پاهایت خسته....

«قد قامت الصلوه»

به نماز هم نمیرسی

بین آنها در صف میگردی دنبال کسی که

سالها پیش در تو زندگی میکرد

و دیروز میان لحظه مرده تولد

تو را ترک کرد

همان غروبی که

روزنامه عکس زنی را چاپ کرد

که لبخند بر لبانش قفل شده بود

از تو سفر کرد

همانی که سالها پیش در تو ناله میزد....

نگاه میکنی

«الله اکبر»

میدوی در میان صف

میدوی از خودت

میدوی تا بدانی کوچه میان آدمها غریبه است هر چند در آن مرده باشند

میدوی تا

همگی به رکوع

«سبحان ربی العظی.....»

عظیم ترین لحظه عروج

آه ،پوچ

میدوی تا انتهای همان روزنامه

زن با چشمانی گریان

وقفلی شکسته زیر پا

زیر پایت به سجده جسم سرخرنگی

«سبحان ربی العلی و بِ.....»

و به حضور غریب

غریبه ای سلام میدهی

پشت به همه سرخ پوشان

رو به مربع کوچک سیاهی نماز میخواند

سلام میدهی

به جمعیت قرمز پوش مینگری

رو به سوی مشتی کاغذ سبز در سجده اند.....

رو به سوی نیستی غریبی در عبادت

رو به سوی دیواری فروریخته در نگاه خورشید میسوزند!

به غریبه ای که لباسی از تارو پود نور پوشیده سلام میدهی

به او و آشنایی دیرینه ایی که با او پیدا کردی در یک لحظه!!!

به او و خودت سلام میدهی

یافتی

یافتی کسی را که تا دیروز قبل از خرید روزنامه در

دکه با تو آواز میخواند

گله میکنی

به رسم بی تابی

گله میکنی به عادت آدم بودن

فریاد میزنی سرخ میشوی

شیطان میشوی!

به تو مینگرد با نگاهی از نور

به پرواز در می آیی درون روزنامه!!!

گاه گاه گله میکنی

:

از تو

از خودم

از اینهمه هجوم قرمز

از خدا!!!

و آنکس که سالها پیش در تو لبخند میزد

لبخند زد

به تو، برای اولین بار در بیرون حصار و جود تو!!!...

«خدا بزرگتر از آن است که در وصف بگنجد!

الله اکبر »

به سجده میرود

و نور،

چشمان بیتایت را میبندی

و باز میکنیش به هجوم نور سبزی که در آسمان پرواز میکند

و این عروج

آه ، اوج

در میان کودکان

فرزندان خدا!

و تو در روزنامه عکسی میشوی در کنار زنی برای صفحه تسلیت

صدای شیاطین سرخ

:

قبول باشد!!!!

قبول باشد!!!...یا علی.



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  سه شنبه 8 آذر 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




یک خط در میان [باتو... , ]



یک خط در میان

بودن و نبودن

و مسئله ای که بین بود و نبود مانده!!!

و این وهم پریده رنگ نارنجی پاییزِ باغ متروک همسایه در امتداد دو خط تا ابد موازی...

و بچه هایی که بدنیا نیامده دل به درخت پیچک باغ بسته اند!

تا تو، تو بیایی یک خط در میان

با همین چشمهایی از گریه آذین بسته

جاده را تا به انتها

بین بود و نبود دل بسته قدمهای تو کردم!

دریغ، دریغ از لحظه ای سایه!

تا نیامدنت باران را میهمان نمیکنم!

یادم آمد

یک خط در میان نذر کرده ام که شمعهایی برای آمدن آنکس که آمدنش را هیچ تقویمی

ثبت نکرده در بلندترین کوه سنگی حسرت روشن کنم!

یک خط در میان به آن قناری کوچک آموخته ام تا برای شمعدانی ها

پنجره را آواز بخواند

و خورشید را میهمان سفره خالی آسمان کند....

یک خط در میان پلک چشمانم میپرد

و من اثبات میکنم که دیروز

و شاید دیروزتر در انفجار لحظه مسموم عطش مرده ام

مرده ترین مرده سال

و تو باید بدانی

انتهای مرگ جایی است که تو راه میروی ،

حرف میزنی

و نفس میکشی!!!

و انتهای مرگ در انفجار مسموم سکوت جاده ایی است

که در انتظار آمدن تو به انتها نمیرسد

میان آن دو خط موازی!!!

تا ابد موازی...

یک خط در میان خواهرم هر شب به دیدن ما می آید

و ما از وقتی که پدر بزرگ مرده است

همیشه یک خط در میان سیاه پوشیده ایم!

مادر میگفت پدر بزرگ سالها قبل از تولد پدر مرده است!!!!!!!!....

یک خط در میان شرم پدر را من و برادر کوچکم که سالها قبل تولدش مرده است نقاشی میکشیم

و من با او از آوای حزن دخترکی میگویم که زیر بارانی از چشمهای مادر غرق شد غرق شد غرق شد تا

به تو

تو

تو

بفهمانددر ناتوانی دستهای ما نادانی نیست

تا به تو

تو

تو

بفهماند نیامدنت بهانه ایست ساده برای مرگ زندگی!!!

تا به تو

تو بفهماند یک خط در میان مرگ و زندگی در ساعت صفری که هیچگاه از خواب بیدار نشد

یعنی بهانه

و من تو را

تو را هیچگاه با قلمم ننوشته ام

و تورا میان هق هق دیروز و امروز کودک چشمانم

در متن یک کاغذ بی خط یک خط در میان بازی میکنم...!!...

این هم از جمله شعرهای یک خط در میونی منه.....



نوشته شده توسط راحیل حسینی در  چهارشنبه 2 آذر 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




یاد یک دوست [باتو... , ]



فکر میکنم 2 روزی از مرگ شاعر خوبمون آقای «منوچهر آتشی» میگذره ....

تسلیت نمیگم که مرگ پایان کبوتر نیست .....از خدا میخوام که «افعل بی ما انت اهله»

بی مناسبت نیست که یکی از شعرهای ایشون رو بنویسم:

تا لارها

تالار سرو خالیست

...........

ارابه های آتش ، شهر بزرگ را

متروک از اجاق گل سرخ

خاموش از ترانه و آواز کرده اند

. . . . . .

تالار سرو را دود

تالار نخل را اما

پژواک بانگ بفاخته سرشار رده است

ارابه های سبز قصیل

در کوچه های دهکده

آواز سبز سال سلیمند

عطر تر علفزلر و بابونه ی شفابخش

زخم تن زمین و هوا را مرهم نها دهاند

. . . . . . .

(ارابه های آتش

در تپه های ماسه فرو رفته اند)

خون زمین خواب آواران ساده ی تالار نخل را

بیدار کرده است

. . . . . .

تا لار سرو خالیست.

روحش شاد و یادش گرامی


نوشته شده توسط راحیل حسینی در  چهارشنبه 2 آذر 1384 و ساعت 09:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() سکوت
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

راحیل حسینی (40)
دختر کولی (0)
اویس (0)


موضوعات

باتو... (24)
آیه های منسوخ! (16)


 آرشیو

دی 1385 (2)
آبان 1385 (2)
مهر 1385 (1)
شهریور 1385 (1)
مرداد 1385 (1)
تیر 1385 (1)
خرداد 1385 (2)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (3)
اسفند 1384 (3)
بهمن 1384 (7)
دی 1384 (5)
آذر 1384 (11)


صفحات

1 2





چند تا آسمون دیگه

  علی-رسول

  دختر عسلی

  فاضل شیرزاد فر

  سپیده بارانی

  ایمان جواهری پور

  المیرا پالیزبان

  محمد ارثی زاد

  سعیده ثقفی

  میرزا بدبین

  نور مراد رضایی

  راحیل هم نام

  احسان مهدیان

  سید مهدی موسوی

  هومن اولادی

  جودی آبوت

  پیراهن آب

  ساسان تنهایی

  مهدی بخشی

  نیما راغبی

  سارا محمد

  مجتبی صالحی

  بنفشه صالحی

  اشکان -----

  الناز ابراهیم پور

  فرجاد اکرمی

  سامره اسد زاده

  سارا راد

  سیاوش گودرزی

  حسین همسایه

  رضا احمدیان





لینكدونی
فریدون مشیری (-)
نیک صالحی (-)
لسان الغیب (-)
سهراب سپهری (-)
علی شریعتی (-)
احمد شاملو (-)
سید علی صالحی (-)
پائولو کوئیلو (-)
فروغ فرخزاد (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





موسیقی پس زمینه






آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی


>


www.rahenarafteh.com